|
از 1388
|
خـــوابم میاد.
امسال در تعطیلات نوروزی عملا کار خاصی انجام ندادم، کمی خوردم، کمی خوابیدم، زمانبندی خوابم را بهم ریختم به این ترتیب که مثلا تا ساعت 3 صبح بیدار میماندم و ساعت 10 بیدار میشدم، تا 12 در رختخواب ولو بودم و بعد میخزیدم بیرون، صبحانه و ناهار را یک وعده میکردم، سیگاری دود میکردم و روی مبل لم میدادم، کمی کتاب میخواندم در اینستاگرام میچرخیدم و در بهترین حالت برای قدم زدن در هوای بهاری بیرون میرفتم.
هیچ دوست نداشتم به پلنهای کاری که باید برنامه ریزی میکردم فکر کنم، به اینکه دو سه ماه دیگر سال خانهام به سر میآید و احتمالا باید به فکر جای جدیدی باشم، مثلا بخواهم ورزش خاصی کنم یا به معلومات تخصصیام اضافه کنم. هیچ.
خیلی برایم با روزهای دیگر سال فرقی نداشت، البته یک سفره هفتسین زیبا مطابق میلم چیدم و تا آخرین روز تعطیلات هم روی میز بود، ماهی قرمز دوست داشتم از قدیم دوست داشتم ولی امسال دلم نیامد بخرم، دقیقا روز 29 اسفند خانهتکانی کردم و خب خوشبختانه تا ساعت 19 که سال تحویل شد همه کارم را کرده بودم.
نیم ساعت بعد از ترکیدن توپ و آغاز سال نو، دخترم «س» با چند تکه ماهی یخ زده به دیدنم آمد اولین عید دیدنی اتفاق افتاد و خیلی خوشحال شدم، حس خوبی داشت اینکه کسی در همان ساعات ابتدایی سال به خانهام بیاید و تا آخر شب با هم باشیم، شام خوردیم، سیگار کشیدیم، درد دل کردیم و خندیدیم.
امروز دومین روز کاری سال جدید است، باز هم برایم چیزی تغییر نکرده، همچنان همان کارها، همچنان همان آدمها.