|
از 1388
|
یه جورایی بو برده بودم از خیلی وقت پیش. این وقت ها یک حس خوبی پیدا می کنم، این حس رو که هنوز خواستنی هستم و بعضی ها از من خوششون میاد برای ایجاد یک رابطه. تقریبا در ماه چند مورد پیدا میشه که پیام میده و احساساتش رو بهم بیان می کنه (مستقیم یا غیر مستقیم). من هم معمولا یا میگم میخوام تنها باشم، یا میگم در رابطه هستم و شرمنده.
ولی خب حقیقت چیز دیگه است، اینکه ظاهرا من از بدو تولد محکوم شدم به انتظار، اینکه منتظر کسی باشم که دوسش دارم، منتظر کسی که داره وقت تلف می کنه.
بهش بگم که چقدر دوسِش دارم،
اینکه چقدر به اون چیزی که من میخوام نزدیکه.
کاشکی از پیام ها می فهمید،
از لحن صبحت کردنم متوجه می شد، که پای یک حس کوفتی در میونه.
کاش می دونست
که اگه بشه اون چیزی که باید بشه
چقدر همه چیز برام زیباتر می شه.
کاش
یک آدمک چوبی سردرگم نبودم.